غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
424
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
اگر صبح فرخندهفر شد نهان * منور شد از آفتابش جهان و شيخ خواجه على در اواخر اوقات زندگانى بر طبق آيه هدايتنماى ( وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ) عازم گذاردن حج اسلام و راغب طواف عتبات اجداد عظام شده پسر پاكيزه گهر خويش شيخ ابراهيم را بر مسند شريعتپرورى مقيم گردانيد و با طايفهء از اعاظم صوفيه قدم در راه نهاده متوجه حرم محترم ( وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ) گرديد نظم گرانمايه شيخ توكل نهاد * قدم در طريق توكل نهاد دل روشنش پر ز نور حضور * بيابان ازان ديده درياى نور و بعد از چند روز شيخ ابراهيم از مفارقت آن مسافر ستوده مآثر بى - طاقت شده از عقب روان گشت بيت فراق پدر در دلش كار كرد * تمناى آن راه دشوار كرد و در غايت استعجال طى مسافت فرمود هردو كعبه را بيكبار دريافت و شيخ خواجه يحيى ديده بديدار فرزند سعادتمند روشن كرده پدر و پسر در موافقت يكديگر به اداى مناسك حج پرداختند و بشرف طواف روضهء مقدسهء نبويه عليه و آله تحف الصلواة و التحية مشرف گشته عنان مراجعت معطوف ساختند و در اثناء راه شيخ خواجه على مريض شده سفر آخرت اختيار فرمود و منصب ولايت عهد را به شيخ ابراهيم تفويض كرده ازين مرحلهء ناپايدار بمتنزهات جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ انتقال نمود . شيخ ابراهيم بعد از رحلت شيخ خواجه على بجنات النعيم در كمال حزن و ملال طى منازل و قطع مراحل كرده بخطهء اردبيل شتافت و بآئين آباء هدايت قرين بر سجادهء تقويت شريعت خاتم النبيين نشسته فروغ انوار باطنش بر صفحات احوال اهل سلوك تافت معتقدان آن خاندان عاليشان غاشيه ملازمت آن حضرت بر دوش كشيدند و گوش هوش را بحلقهء ارادتش زينت داده زبان حال بمضمون ابن مقال گويا گردانيدند رباعى اى بود ز رفتنت دل از غصه دو نيم * از آمدنت فرح بجان گشته مقيم صد شكر كه شد مشرف اين طرفه مقام * چون كعبه بيمن مقدم ابراهيم و چون آن دوحه چمن امامت نيز علم عزيمت بصوب رياض جنت برافراشت منصب خلافت مسند ولايت عهد را به پسر ستوده سير خويش سلطان جنيد مسلم داشت مثنوى چو شد بر ضمير منيرش عيان * كه بايد شدن جانب قدسيان ز دستور آباء خود ياد كرد * پسر را بالطاف دلشاد كرد نشان امامت بنامش نگاشت * به دو داد نقدى كه در دست داشت سلطان جنيد همائى بود همايونفر در هواى فضاى هدايت بال اقبال گشوده و طايران قدسى آشيان در سايهء جناح كرامتش از تاب آفتاب حوادث ايمن غنوده زبان الهام بيانش كاشف اسرار معرفت الهى و ضمير خورشيد تنويرش مطرح انوار حقايق نامتناهى نظم قوى باطن از دانش معنوى * برون نيز از علم ظاهر قوى پر از نور عرفان دل آگهش * سر عارفان گشته خاك رهش شعله انوار ارشادش جسم طالبان مطالب عشق و محبت را در بوتهء رياضت و مجاهدت ميگداخت و اكسير صحبت با رشد و رشادش مس وجود اصحاب وجد و حال را بيك دم مثال طلاء مهرى